شاهدخت سرزمین ابدیت
تظاهر نمی کنم پس گوش کن فقط برای دل خود می گویم خدایا از منم تنها تر کسی هست وجود دوستانی که برایم جز زجر چیزی نیست وجود دختری که برای خود هم بیگانه هست می دانم من تو را دارم و دوستانی پنهان که از این پشت نوشته هایم را می خوانند و گاه گاهی از سر پل های پروانه ای و اما نامرئی بینمان برایم چند کلمه ای می نویسند نمی دانم چرا در این دنیای فانی همه در فکر خود تنهاترینند حتی من منی که هر وقت به خود می ایم کسانی دور و برم هستند ولی باز هم می گویم خدایا از منم تنها تر کسی هست چه شبها که به یاد تنهایی کسانی که شاید وجود نداشته باشند من تنها گریستم به یاد انانی که دروغ می نویسند گریستم پس چه کسی به یاد من می گرید چه کسی حاضر هست به خاطر تنهاییم تنهایی خود را فراموش کند چرا باید از ترس نگاه های ترحم بار شبها در اتاق نیمه روشنم اشک بریزم چرا به خاطر احترام به حرمت تنهایی باید به گفتن غمناک ترین شعرها پناه ببرم چرا؟ چرا من این همه از زمین و شبروانش فاصله ها دارم من که اینجا هستم تظاهر نمی کنم می دانم که می دانی درد مرا پس به یاد انان که غم را به میهمانی دل فرا می خوانند وبه رسم شکوفه های کهن سال بین دلهامان برایم بنویس راز بزرگ تنهایی را باز می گویم تظاهر نمی کنم غمگینم

